من از خودم به خدا می‌رسم...

نوشته شده توسط پرهون در 1397/07/14  •  2 نظر »

 


سهم او از دریا یک مشت آب و
وسعت دید او از دشت‌ها یک مشت خاک است.
و اقتدار یک کوه را با سراشیبی تند و نفس نفس زدن می‌داند.
چندوقتی‌ست قصد دارم قدرت خداوند را برایش توضیح دهم اما نمی‌دانم از کجا شروع کنم!
اگر دشت،دریا، کوه و جنگل را میدید راحت می‌توانستم قدرت خداوند را به تصویر بکشم اما اکنون چشمان او…
چه بگویم!چگونه بگویم!چگونه قدرت خداوند را ترسیم کنم!
روبرویش نشستم و دستی برموهایش کشیدم و پیشانیش را بوسیدم.
دستانش با دو دست می‌گیرم، گرمی دستانش را حس می‌کنم.
می‌پرسد مادر چرا دستانت سرد است! بهانه می‌آورم که دستانم را با آب سرد شسته‌ام، اما او درست گفت، دستانم سرد شده، سرانگشتانش با سر انگشتانم نوازش می‌کنم.
بدون مقدمه، دست راستش را گرفتم و دوانگشتش را به روی نبض دست چپ گذاشتم، با تعجب پرسید مادر چکار می‌کنی؟!
گفتم چند لحظه گوش کن! چه می‌بینی!
پرسیدم چه می‌شود؟!
گفت: چیزی را حس می‌کنم که از داخل به پوستم ضربه می‌زند و آن را بالا و پایین می‌کند.
‌پرسید اسمش چیست؟
پاسخ دادم، اسمش نبض است و این بالا و پایین، نیز می‌گویند تپیدن.
دوباره دو انگشتانش را گرفتم و به روی نبض گردنش گذاشتم، سکوت کرد!
پرسیدم چه می‌شود؟!
گفت مثل قبل بالا و پایین، نه نبضم می‌تپد.
بعد با تمام پهنای دستش بروی قلبش گذاشتم.
سکوت کرد و از چهره‌اش مشخص بود که به فکر فرو رفت.
خودش دوباره انگشتش را به روی نبض دست چپ و بعد دستش را بروی قلبش گذاشت.
دوباره انگشتانش را به روی نبض گردن و بعد دوباره دستش را به روی قلبش می‌گذارد.
پرسیدم چه حس کردی؟!
گفت: یک نظمی بین آنها بود باهم می‌تپیدند.
برایش توضیح دادم که با تپیدن قلب، خون در رگ‌ها جریان می‌یابد و این خون با گردش در بدن و رسیدن به نبض‌، نبض نیز همراه با قلب می‌تپد.
تا تو بتوانی راه بروی، غذا بخوری و نفس بکشی.
خدا بدنت را با یک نظم آفریده و به سرانگشتانت توانایی داده که به جایی چشمانت باشند.
ما دو چشم‌ داریم اما تو ده چشم برای دیدن داری.
این نظمی که در بدن ما است را هیچ کس نمی‌تواند برقرار کند به جزء خداوند. خداوند قادر وتواناست.
نه تنها بدن من و تو بلکه تمام بدن‌ انسان‌هایی که روی کره‌ی زمین هستند قلبشان منظم می‌تپد و با جریان خون در اندام‌ها زنده‌اند و کارهایشان را انجام می‌دهند.
دستانم را گرفت و اندکی فشار داد، گفت: مادر نگران نباش، من خدا را در نظم و پیوستگی بدنم دیدم و صدایش را در تپیدن قلبم شنیدم.
هر روز قدرت و توانایش برایم آشکارتر می‌‌شود.
درست است که جهان اطرافم را نمی‌بینم! اما من از خودم به خدا میرسم.


من عرف نفسه
فقد عرف ربه.

از ابو احمزه برایم بگو!

نوشته شده توسط پرهون در 1397/03/10  •  7 نظر »


دوست دارم بنویسم اما قلمم نای نوشتن ندارد!
گاهی اوقات دیگه کار از نامه نگاری و دلنوشته نوشتن گذشته، و دلت یک دل‌سیر گریه می‌خواهد.

از آن گریه‌هایی که ضجه دارد، نه از آنهایی که آهسته و زیرزیرکی هست، از آنهایی که هیچ کس نباشد خودت باشی و خدایت و فکر کنی درون قفس هستی، و در را برای تمام دوست‌داشتنی‌های دنیایی بسته‌ای و کاسه‌ی مهر تعلقات دنیایی را یکجا وارونه کرده‌ باشی و با گریه کاسه دلت را تمیز کنی و دستمال بکشی مانند همان گردگیری‌هایی که سالی یکی دوبار خانه‌‌ات را تمیز می‌کنی، الان نیز وقت تمیز کردن خانه دلمان است.

خدای عزیز و بخشنده منو ببخش و عفو کن چون بازهم دست‌خالی آمدم و کوله‌ام پراز گناه‌ است که خجالت میکشم آن را باز کنم دلم شکسته، آبرویم را حفظ کن و کوله بارم را با لطف و عنابتت پراز محبت خودت گردان و گناهانم را بیامرز، من دیگر جزتو کسی را ندارم که به درگاهش پناه ببرم و دستان خالیم را به سمتش دراز کنم و درخواست یاری کنم،
نمیدانم چندبار توبه شکستم فقط میدانم مرزش از هزار بگذشته،
اما باز خواهان توبه‌ام و چشم امیدم به بخشش توست.

نمیدانم در کجا بود که بند تسبیح توبه‌ام از هم گسست و حال دانه‌های توبه‌ام سرگردانند
خداوندا دانه‌های توبه‌ام بند می‌خواهند!

نمیدانم با کدام فراز از ابو حمزه، همخوانی دارد!

اگر دعا را خواندی بگو با کدام فراز قلبت بیشتر تپید و ناخواسته اشکت آمد و ضجه زدی!

تا من نیز بخوانم و اشک بریزم شاید سنگینی قلبم اندکی کمتر شود و در خوب شدن حالم شریک باشی…

آتش‌سوزی افکار

نوشته شده توسط پرهون در 1397/03/07  •  2 نظر »


گاهی اوقات برخی رفتارها خشمگینم می‌کند، برای تسکین عصبانیتم تنها یک جمله آرامم می‌کرد: «اگر تو هم مانند او رفتار کنی مثل او هستی!»
آرام شدن‌م لحظه‌ای بود، بعد از ترک محل هجوم افکار و اوهام به ذهنم چنگ می‌انداختند و چوب توبیخ بر سرم می‌زدند که چرا جوابش را ندادم! اگر این بار نیش و کنایه و بی‌احترامی دیدم حتما پاسخ می‌دهم!
اما باز هم مراعات حالش را می‌کردم یا به خودم می‌گفتم: بزرگ‌تر است دیگر! تو کوتاه بیا!
این کشمکش بین اوهام و وجدان بدجور نفس گیرم کرده‌بود، تا اینکه در اولین جلسه از کلاس فلسفه خداشناسی شرکت کردم! و چه خوش اقبال بودم که استاد قبل از شروع درس، بحثی اخلاقی را پیش کشید که پاسخ به نفس من بود…
“اگر رفتار و برخورد کسی متناسب با شخصیت شما نبود، اگر نیش و کنایه هایشان خارج از حوصله شما بود، در مقابل رفتارشان صبر کنید و با این دید نگاه کنید که شاید او پله‌ای باشد برای پرورش روح شما، برای رسیدن به خدا و رسیدن به کمال، و این یک امتحان بندگی است. در این حالت است که نفس در حضور خدا آرام می‌گیرد و دیگر خشمگین نمی‌شود…”
تنها معادله‌ای که جوابگوی نفس شد… آتش با آتش خاموش نمی‌شود…

دلتنگی‌هایم آغشته به توست

نوشته شده توسط پرهون در 1397/03/05  •  1 نظر »


در کجای قلبم منزل گزیده‌ای که آدرس را گم کرده‌ام و مانند طفلی که مادرش را گم کرده آواره کوچه‌ها شده‌ام.
یادت هست قدیم‌ “دوستت دارم” را به زبان می‌آوردم و “عاشقت هستم” را می‌گفتم اما الان دیگر هیچ نمی‌گویم، نه اینکه از دوست داشتنت کم شده باشد، نه!
سرودن آن دوست داشتن ها و هجر عاشقی برایم تلکیف آور شد و مشتاقم کرد که رضایت را از نگاهت بچینم و قلبم را با نگاهت جان دهم.
حالا دیگر مدتهاست تلاش می‌کنم دوست داشتنت را دسته‌جمعی و یکصدا و بلند فریاد بزنم…
تا تمام قلب‌ها فقط برای تو بتپد نه غیر تو.
یادت هست، همیشه آرزوهایم را برایت آغشته به دلتنگی هایم می‌نوشتم؟! ابتدا و انتهای آرزوهایم دیدار تو بود یادت هست!
خدایا تکه‌های قلبم همان‌طور که در خون غلتانند نام تورا می‌خوانند
این غیاثک السریع…
من نیز به نامه‌‌ی تو نیازمندم از همان نامه‌های ابوحمزه‌ثمالی…
لٙجٙائی اِلٙی الایمانِ بِتٙوحیدِکٙ، ویٙقیٖنی بِمٙعرِفٙتِکٙ مِنیٖ اٙن لٙا رٙبٙ لیٖ غٙیرُکٙ، ولٰااِلٰهٙ‌الٰااٙنتٙ، وٙحدٙکٙ لاشٙریٖکٙ لٙکٙ.
دوست دارم به اندازه عمری که در این دنیای فانی به من بخشیدی، عمری به من عطا کنی تا بنشینم و تمام لحظات نگاهت کنم و تو مشغول کارهایت باشی، جبران تمام نگاه‌های که به من داشتی و من مشغول کار خودم بودم و سرگرم روزمرگی هایم و از یادت غافل شدم و هروقت دلم می‌گرفت در خانه‌ات را میزدم اما باز تو با تمام وجود در را به رویم باز می‌کردی و در آغوش می‌کشیدی و پناهم می‌دادی، اشکم را با دستان پر مهرت پاک و بخشیده شدنم را آهسته در گوشم زمزمه می کردی و قلب مرده‌ و ناامیدم را دوباره به زندگی برمی گردانندی.
من نیز دوست دارم برایت خدایی کنم خدایی که در توانم نیست می‌دانم! پس کمکم کن تا راه و رسم بندگی را آن طور که خودت میپسندی بیاموزم و به طرف تو گام بردارم.
چه هستم من ای پروردگارم و چیست اهمیت من؟
ما اٙنا یارٙبِ وٙ ماٰخٙطٙریٖ…
یا
اٙعوذبک یا رب علی نفسی و دینی و مالی…

ماهی ناامید

نوشته شده توسط پرهون در 1397/03/04  •  ارسال نظر »


ماهی در خشکی نمی‌تواند زنده بماند و زندگی کند و نفس بکشد و ما انسان‌ها نیز به امیدها زنده هستیم و زندگی می‌کنیم اگر این امیدهامان کورسو شود دیگر زندگی بامردگی برایمان یکیست اگر امید نداشته باشیم .
دیگر توان زنده‌ ماندن و زندگی کردن را نداریم و چشم امیدمان به
مٙناهِل الرٙجاءِ اِلٙیکٙ مُترٙعٙةً

1 3 4

 
 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ