دارّیا

نوشته شده توسط پرهون در 1397/09/21  •  ارسال نظر »

 

صدای تلویزیون مرا از اتاق به طرف خود می کشاند. صدای جدیدی به گوشم می‌خورد در مورد چیزی حرف میزند که من نشنیده ام، چشمانم در صفحه تلویزیون محو می‌شوندو بغضی در گلویم غلت می‌خورد. صدای خبرنگاری می‌آید که با دوربین و چندنفر به سوریه رفته‌اند. راننده با لهجه عربی، فارسی صحبت می کند و از خطرناکی جاده‌ها می‌گوید.

اما خبر نگار جرأت به خرج می دهد و از مناطق مسکونی که بدست داعش خراب شده اند، تصویر برداری می کند.همان طور که دوربین  مناظر را نشان می دهد، صدای افراد داخل ماشین را نیز برای ما پخش می کند.

خبرنگار می گوید؛ قصد دارم به داریا بروم. راننده پاسخ می دهدکه داریا خیلی خطرناک است به تازگی از دست داعش بیرون آمده است.

خبرنگارپاسخ می‌دهد، نگران نباش یک گروه نیروهای امنیتی ما همراهی می کند.

ماشین به جاده‌ای فرعی وارد می‌شود. دوربین یک لحظه در هوا می‌چرخد و سقف ماشین را نشان می‌دهد. نفسم حبس می‌شود چه شد! نکند گرفتار شدند! صداهای فارسی تبدیل به عربی  شد.دوربین خاموش می شود.

دل نگران دستان یخ زده‌ام را بهم میمالم و زیر لب، یازینب(سلام الله علیهم) می‌گویم.

دوباره دوربین روشن می‌شود، خون گرم در رگهایم سرازیر می‌شود و خون یخ زده را آب می کند.

دوباره  صدای گفت وگوی داخل ماشین  همراه با مناظر تخریب شده نمایان شد. از تکان خوردن دوربین خبر خرابی جاده را می‌دهد.
خبرنگار خدارا شکر می کند. که خطر رفع شد و نیروهای امنیتی دوربین را ندیدند در همان لحظه دوربین را پایین آورده و خاموش کرده بود.

دوربین تابلوی را نشان داد که نوشته بود داریا .

از خودم سوال می پرسم چرا خبرنگار میخواهد برود داریا؟ اسم داریا را نشنیده بودم .

ماشین  در میان کوچه‌های خراب شده توسط داعش می ایستد و راننده به خبرنگار می گوید راه بسته است و ماشین نمی‌تواند جلوتر برود. مواظب باشید. این شهر در دست داعشی ها بوده و هنوز  از مین‌ها پاک‌سازی نشده است.
پس اول اجازه دهید افراد امنیتی که همراهمان هستند، وارد عمل شوند.  خبرنگار که گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود از ماشین پیاده شد و از گروه سه نفره امنیتی تصویربردراری  می کند.

راننده گفت: داریا، یکی از شهرهای خوش آب وهوای سوریه است. مانند؛ شهرهای شمالی ایران، مردم سوریه  در تابستان به اینجا سفر می کردند.

داریا، شهر زیارتی  نیز هست. کاروان های که به دمشق می‌آیند بعداز زیارت حضرت زینب (سلام ‌‌الله‌علیها) به داریا می‌آورند به زیارت حضرت سکینه(سلام‌الله‌علیها) دختر امام علی(علیه‌السلام)  که کمتر کسی اورا می‌شناسد.

 دیگر صدای نیامد  و دوربین گنبد وبارگاه تخریب شده‌ی  حضرت سکینه(سلام‌الله‌علیها) را نشان داد که تکفیری‌ها تمام راه های ورودی را  منفجر کرده بودند و خبرنگار با زحمت زیادی وارد صحن شد و دوربین  آهن و چوب های قدیمی  دیوار و ستون هارا به تصویر می کشید که چگونه سر به زمین گذاشته بودند. خبرنگار  تلاش کرد اما نتوانست وارد زیارت گاه شود  و فقط با دوربین  تمام اطراف را تصویربرداری کرد و دوربین را روبروی گنبد و ورودی به ضریح گرفت و به حضرت سکینه(سلام‌الله‌علیها) دختر حضرت علی(علیه‌السلام) سلام داد و هوای ابری داریا شروع به باریدن کرد و برنامه تمام شد.
اشکهایم سرازیر شد که چگونه  عده‌ای با تفکر وهابی چطور مزار شریف ائمه‌ و اولاد شان و اصحابشان را خراب می کنند. و عده ای دیگر قلبشان جولان گاه شیطان شده است.

بعضی که در کیف نامه‌بر است...

نوشته شده توسط پرهون در 1397/09/21  •  ارسال نظر »


روزهای دوشنبه همه‌ی ما مانند کسی هستیم که چیزی را گم کرده‌ایم و به هرسو می‌رویم تا پیدا کنیم.
وقتی صدای موتور می‌آید همه از اطراف با صدایی همراه با شعف می‌گفتیم صدای موتور نامه‌بر است.
اسمش نامه‌بر جبهه بود اما برای ما نامه‌آور بود نامه‌ای از طرف خانواده، پدر، مادر، خواهر و برادر و یا نامه‌ای از طرف همسر و فرزند.
با شوق و شعف نامه‌مان را از نامه‌بر می‌گرفتیم و بعداز تشکر هرکس به سویی می‌رفت و نامه را می‌خواند.
در فرصت نیم ساعته ای که نامه بر در کنار فرمانده از جبهه سوال می پرسید، ما هم نامه مان را می خواندیم و نامه ای از شرح حال مان برای حانواده مان می نوشتیم و با شادمانی به سمت نامبر برای تحویل نامه هایمان می رفتیم.

هیچ وقت متوجه غیبت شان نمی شدیم،
دو برادر دوقلوی حاضر در جبهه را می گویم، ما نیز فکر می کردیم مثل دیگر بچه ها نامه شان را گرفته و به سویی برای خلوت کردن رفته اند…
بعد از شهادت‌شان کاغذی کاهی رنگ که با خودکار به رویش نوشته را یافتیم که در دیواره‌ی کانال پنهان کرده بودند.
به روی کاغذ نو شته بودند: وقتی صدای موتور نامه‌بر می‌آید من به همراه برادرم که دوقلو هستیم، باهم به طرف کانال می‌رویم و در دور‌ترین نقطه‌ی کانال می‌نشستیم و بعد به روی کاغذ نوشته‌اند و تاریخ زده‌اند، امروز هم نامه‌بر آمد اما ما نامه‌ نداریم، چون ما خانواده‌ای، مادری، پدری، برادری و خواهری نداریم که منتظرمان باشند.
برادرم دستانش را به دور گردنم می‌کند و سرم را بروی شانه‌اش می‌گذارد و با هم بغضمان می‌ترکد و گریه می‌کنیم و زیر لب بهم می‌گوییم هیچ‌کس منتظر ما نیست. ما در این جهان فقط خدا را داریم.
این ساعت‌ها خودمان را به نقطه‌ی دور از کانال می‌رساندیم و گریه می کردیم و بعد با آب وضو می‌گرفتیم که کسی متوجه چشمان خیسمان نشود و بغضمان را پنهان می‌کنیم.
درد دلمان را بروی کاغذ می‌نویسم و در دل خاک پنهان تا دوستانمان ناراحت نشوند.
ثابت و ثاقب دو برادر دوقلو بودند که پدر ومادر نداشتند شفاف تر بگویم خانواده‌ای نداشتند که حالشان را بپرسند و حتی منتظرشان باشند، آنها از دوران کودکی در بهزیستی زندگی کرده‌ بودند و در سن جوانی با شروع جنگ تحمیلی به جبهه آمدند.
هردو در حمله‌ای شیمیایی شدند و بعد از گذشت سال‌های درد و رنج و تنهایی به درجه شهادت نائل شدند.

ثاقب و ثابت قلم کم توان مرا ببخشید که بهتر نتوانست حالتان را به رشته‌ی تحریر درآورد.

ثواب این متن تقدیم به شهدایی که غمشان را در دل پنهان کردند و خنده و جانشان را برای ما فدا کردند.
تقدیم به شهدای بهزیستی.

آرام است آرامِ، آرام...

نوشته شده توسط پرهون در 1397/09/21  •  ارسال نظر »

 

بغضی گلویت  را می‌فشرد اما در چهره آرامی، چشمانت را از همه پوشانده‌ای تا اشک‌هایت نمایان نشود.
یادت می‌آید! شبی را که غواص‌ها به سویت آمدند با ذکر یا زهرا راه یافتند.
یادت می‌آید در عملیات کربلای۴ چه‌گذشت!
حسین کجاست…
علی چطور…
عباس چه کرد…
یادت می‌آید شب‌ها جوانان زیر لب چه زمزمه می‌کردند…
چند نفر از اینجا رفتند! اما بازنگشتند…
پلاک چندنفر را پنهان کرده‌ای!…
اروند لب بگشا٬ با من سخن بگو!…
تورا به سرخی فلق در صبحگاهان قسم می‌دهم!…
تو را به شهیدان غواص…
سخن بگو!…
دختران شهیدان بزرگ شدند، مادر شدند، پدر را ندیدند.
مادران منتظر چشم به در، گرفتار خاک شدند.
پدران شکستند، پیر شدند، چشم‌شان کم‌بینا و گوششان سنگین شده.
اروند لب بگشا، از جوانان برایم بگو!
از نجواهای زیر لب!…
از گریه‌های شبانه!…
از دعای کمیل جمعه‌شب‌ها!…
چگونه آرام گرفته‌ای!…
باد سالهاست در نی‌زار نوحه سرایی می‌کند و نی‌زار زار میزنند…
چه کرده‌ای با دل‌ها!…
همه مان برای روزی که لب بگشایی منتظر می‌مانیم.
خون چندنفر به خاکت رنگ بخشیده!
چرا لب‌هایت نمی‌گشایی!
شرمنده‌ای!… میدانم، شرمندگی هم دارد…
رو به نی‌زار می‌کنم.
از آنها میخواهم، اما نی‌زار بی‌وقفه گریه می‌کنند و صدایم به گوششان نمی‌رسد.
انگار کسی که در هیاهو فریاد بزند، فریاد می‌زنم اما باد بلندتر روضه می‌خواند.
می‌دانم شهیدان رضایت نداده‌اند از شما بیعت گرفته‌اند…
دیگر قسم نمی‌دهم، چیزی نمی‌گویم،
گوشم را به نی‌زار می‌سپارم و چشمانم را در آب‌های اروند غرق می‌کنم…
آب‌های اروند رنگش شبیه اشک است تا به آب!…
اشک‌های زینب(سلام الله علیهم)!…
اشک‌های حسین(علیه‌السلام)!….
اشک‌های علم‌دار کربلا، عباس(علیه‌السلام)!….
اشک‌های شهیدان عملیات‌ کربلای۴…
اشک‌های مادران منتظر چشم به راه…
اشک‌های دلتنگ همسر و دختر…
و صدایت مانند بغض پسرک در گلو می‌ماند….


تقدیم به شهدای غواص و عملیات کربلای۴.

 

سفر تبلیغی راهیان نور دانش آموزی سال97

من از خودم به خدا می‌رسم...

نوشته شده توسط پرهون در 1397/07/14  •  5 نظر »

 

سهم او از دریا یک مشت آب و وسعت دید او از دشت‌ها یک مشت خاک است..
 اقتدار یک کوه را با سراشیبی تند و نفس نفس زدن می‌داند
چندوقتی‌ست قصد دارم قدرت خداوند را برایش توضیح دهم اما نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟!
اگر دشت،دریا، کوه و جنگل را میدید راحت می‌توانستم قدرت خداوند را به تصویر بکشم اما اکنون چشمان اوچه بگویم! چگونه بگویم! چگونه قدرت خداوند را ترسیم کنم
روبرویش نشستم و دستی برموهایش کشیدم و پیشانیش را بوسیدم
دستانش با دو دست می‌گیرم، گرمی دستانش را احساس می‌کنم. می‌پرسد مادر چرا دستانت سرد است! بهانه می‌آورم که دستانم را با آب سرد شسته‌ام، اما او درست گفت، دستانم سرد شده، سرانگشتانش با سر انگشتانم نوازش می‌کنم.
بدون مقدمه، دست راستش را گرفتم و دوانگشتش را به روی نبض دست چپ گذاشتم، با تعجب پرسید مادر چکار می‌کنی!
گفتم چند لحظه گوش کن! چه می­شنوی!
پرسیدم چه می‌شود؟!
گفت: چیزی را حس می‌کنم که از داخل به پوستم ضربه می‌زند و آن را بالا و پایین می‌کند،.
‌پرسید اسمش چیست؟
پاسخ دادم، اسمش نبض است و این بالا و پایین، نیز می‌گویند تپیدن..
دوباره دو انگشتانش را گرفتم و به روی نبض گردنش گذاشتم، سکوت کرد!
پرسیدم چه می‌شود!؟
گفت مثل قبل بالا و پایین، نه نبضم می‌تپد.
بعد با تمام پهنای دستش بروی قلبش گذاشتم.
سکوت کرد و از چهره‌اش مشخص بود که به فکر فرو رفت.
خودش دوباره انگشتش را به روی نبض دست چپ و بعد دستش را بروی قلبش گذاشت.
دوباره انگشتانش را به روی نبض گردن و بعد دوباره دستش را به روی قلبش می‌گذارد.
پرسیدم چه حس کردی!؟
گفت: یک نظمی بین آنها بود باهم می‌تپیدند.
برایش توضیح دادم که با تپیدن قلب، خون در رگ‌ها جریان می‌یابد و این خون با گردش در بدن و رسیدن به نبض‌، نبض نیز همراه با قلب می‌تپد.
تا تو بتوانی راه بروی، غذا بخوری و نفس بکشی.
خدا بدنت را با یک نظم آفریده و به سرانگشتانت توانایی داده که به جایی چشمانت باشند.
ما دو چشم‌ داریم اما تو ده چشم برای دیدن داری.
این نظمی که در بدن ما است را هیچ کس نمی‌تواند برقرار کند به جزء خداوند. خداوند قادر وتواناست
نه تنها بدن من و تو، بلکه تمام بدن‌ انسان‌هایی که روی کره‌ی زمین هستند. قلبشان منظم می‌تپد و با جریان خون در اندام‌ها زنده‌اند و کارهایشان را انجام می‌دهند.
دستانم را گرفت و اندکی فشار داد، گفت: مادر نگران نباش، من خدا را در نظم و پیوستگی بدنم دیدم و صدایش را در تپیدن قلبم شنیدم.
هر روز قدرت و توانایش برایم آشکارتر می‌‌شود.
درست است که جهان اطرافم را نمی‌بینم! اما من از خودم به خدا میرسم.

من عرف نفسه
فقد عرف ربه. بحارالانوار(ج95،ص452)

از ابو احمزه برایم بگو!

نوشته شده توسط پرهون در 1397/03/10  •  8 نظر »


دوست دارم بنویسم اما قلمم نای نوشتن ندارد!
گاهی اوقات دیگه کار از نامه نگاری و دلنوشته نوشتن گذشته، و دلت یک دل‌سیر گریه می‌خواهد.

از آن گریه‌هایی که ضجه دارد، نه از آنهایی که آهسته و زیرزیرکی هست، از آنهایی که هیچ کس نباشد خودت باشی و خدایت و فکر کنی درون قفس هستی، و در را برای تمام دوست‌داشتنی‌های دنیایی بسته‌ای و کاسه‌ی مهر تعلقات دنیایی را یکجا وارونه کرده‌ باشی و با گریه کاسه دلت را تمیز کنی و دستمال بکشی مانند همان گردگیری‌هایی که سالی یکی دوبار خانه‌‌ات را تمیز می‌کنی، الان نیز وقت تمیز کردن خانه دلمان است.

خدای عزیز و بخشنده منو ببخش و عفو کن چون بازهم دست‌خالی آمدم و کوله‌ام پراز گناه‌ است که خجالت میکشم آن را باز کنم دلم شکسته، آبرویم را حفظ کن و کوله بارم را با لطف و عنابتت پراز محبت خودت گردان و گناهانم را بیامرز، من دیگر جزتو کسی را ندارم که به درگاهش پناه ببرم و دستان خالیم را به سمتش دراز کنم و درخواست یاری کنم،
نمیدانم چندبار توبه شکستم فقط میدانم مرزش از هزار بگذشته،
اما باز خواهان توبه‌ام و چشم امیدم به بخشش توست.

نمیدانم در کجا بود که بند تسبیح توبه‌ام از هم گسست و حال دانه‌های توبه‌ام سرگردانند
خداوندا دانه‌های توبه‌ام بند می‌خواهند!

نمیدانم با کدام فراز از ابو حمزه، همخوانی دارد!

اگر دعا را خواندی بگو با کدام فراز قلبت بیشتر تپید و ناخواسته اشکت آمد و ضجه زدی!

تا من نیز بخوانم و اشک بریزم شاید سنگینی قلبم اندکی کمتر شود و در خوب شدن حالم شریک باشی…

1 3 4 5